|
وفای شمع مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم گل به دامن می فشاند اشک خونینم هنوز خصم را از ساده لوحی دوست پندارم "رهی" طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 13:0 توسط صامت(رهی) |
|
| ||||||