|
شب بود.هوا تاریک بود. انقدر تاریک که جلوی پات را نمیدیدی. یه مرتبه یه صدایی اومد. اقا . ببخشید اقا . میشه کمکم کنید؟ پرسیدم کیه؟ صدا گفت: منم ، این طرف. اون طرفه کوچه بود . یه دختر هیجده نوزده ساله. با یه کاغذ توی دستش و دوتا ساکه بزرگ که روی زمین بود. بخشید اقا ، شما میدونید کوچه ی مریم کجاست؟ دنباله کوچه ی مریم میگشت . خونه ما هم تو همون کوچه بود . گفتم: بله میدونم. گفت میشه نشونم بدید؟ گفتم : دنباله من بیاید. گفت: نه وقت شما را نمیگیرم . فقط بگید از کدوم طرف برم؟ گفتم : من هم میرم اونجا. با هم راه افتادیم . اهل اینجا نیستید؟ نه . از شیراز اومدم. رسیدیم به کوچه. پرسیم کجا میرید ؟جواب نداد. گفت: وای خدا چقدر اینجا عوض شده. من دنبال خونه ی مادر بزرگم میگردم. گفتم: اسمشون چیه؟ گفت :احمدی. گفتم :زهرا خانوم را میگید؟ بله . شما میشناسید ؟ بله . خوبم میشناسم.زهرا خانوم حق مادری به گردن ما داره. نوه ی زهرا خانوم همسایه دیوار به دیوار ما بود. بردمش دم درخونه ی مادر بزرگش. ازم تشکر کرد . باهم خدا حافظی کردیم . بعد سه چهار روز فهمیدم پدر و مادرش شیرازهستن . دانشگاه اصفهان قبول شده بود . مادر بزرگش اصفهان زندگی میکرد. خلاصه دو هفته بعد تو دانشگاه دیدمش . رفتم جلو . سلام . نمیدونستم شما هم تو دانشگاه ما هستید. چه رشته ای میخونید؟معماری .... بعضی روزا توراه با هم هم مسیر میشدیم . ..... بعد دو ماه که حسابی دلم را گیر انداخت و حسابی با هم اونس گرفته بودیم یه روز قرار بود که با هاش برم خرید. اما نمیدونم چی شد . چی شد. حسابی شوق داشتم که کلاسم تموم بشه تا بریم. رفتم دم در. دم درلعنتیه دانشگاه . دیدم اونطرف خیابون شلوغه . خیلی شلوغ . یه دفه دلم ریخت. اون هر روز این موقع این جا بود . هواس خودم را پرت کردم . دلم نمیخواست حتی فکرش را بکنم. پنج شیش دقیقه گذشت . داشتم دیوونه میشدم . رفتم تو دانشگاه دم در کلاسشون هیچ کسی اونجا نبود. از سالن اومدم بیرون و دویدم طرف در. قلبم مثل ماهی که از آب بیرون بیفته داشت میزد. رفتم جلو . با ترس و لرز پرسیدم ببخشید اقا چی شده؟؟ نمیدونم . میگن زده به یه دختره. رفتم جلو . یه پارچه روش بود . داشتم دیوونه میشدم. به خودم گفتم . گفتم نه .حتماً کار داشته که نیومده. رفتم دم در . یه ربع گذشت دیگه چیزی به مرگم نمونده بود. دوباره رفتم بین مردم . دو سه دقیقه بعد امبولانس اومد. بلندش کردن . گذاشتنش تو امبولانس. از وسط دختر ها یکی دیگه را هم اوردن . اره دوستش بود .مینا. از حال رفته بود . دیگه قبول کرده بودم که خودشه . امبولابس رفت. یه ماشین گرفتم رفتم دنبال امبولانس. دو ساعتی منتظر بودم . گفتن به هوش اومده میتونی ببینیش . رفتم پیشش . تا من را دید زد زیر گریه . وااای . وقتی گریه کرد انگار دوباره دنیا روی سرم خراب شد . گفت . اره . گفت که خودش بوده .نرگس من بوده . نرگس من که رفته بود از گل فروشی اون طرف خیابون برام گل بخره . حالا یک سال از اون ماجرا میگذره و من هر روزدم در دانشگاه منتظر اون هستم.... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 2:43 توسط صامت(رهی) |
|
| ||||||