تبليغاتX
Eshghe ahane - خاطره ای واقعی

Eshghe ahane

شب بود.هوا تاریک بود. انقدر تاریک که جلوی پات را نمیدیدی.

 

یه مرتبه یه صدایی اومد. اقا . ببخشید اقا . میشه کمکم کنید؟

 

پرسیدم کیه؟ صدا گفت: منم ، این طرف. اون طرفه کوچه

 

بود . یه دختر هیجده نوزده ساله. با یه کاغذ توی دستش

 

و دوتا ساکه بزرگ که روی زمین بود. بخشید اقا ،

 

شما میدونید کوچه ی مریم کجاست؟ دنباله کوچه ی

 

مریم میگشت . خونه ما هم تو همون کوچه بود .

 

گفتم: بله میدونم. گفت میشه نشونم بدید؟ 

 

 گفتم : دنباله من بیاید. گفت: نه وقت شما

 

 را نمیگیرم . فقط بگید از کدوم طرف برم؟

 

 گفتم : من هم میرم اونجا. با هم راه افتادیم . اهل

 

 اینجا نیستید؟ نه . از شیراز اومدم.  رسیدیم به کوچه.

 

 پرسیم کجا میرید ؟جواب نداد. گفت: وای خدا

 

چقدر اینجا عوض شده. من دنبال خونه ی مادر

 

 بزرگم میگردم. گفتم: اسمشون چیه؟ گفت :احمدی. 

 

گفتم :زهرا خانوم را میگید؟ بله . شما میشناسید ؟

 

 بله . خوبم میشناسم.زهرا خانوم حق مادری به گردن

 

 ما داره. نوه ی زهرا خانوم همسایه دیوار به دیوار ما بود.

 

بردمش دم درخونه ی مادر بزرگش.  ازم تشکر کرد .

 

باهم خدا حافظی کردیم . بعد سه چهار روز فهمیدم

 

 پدر و مادرش شیرازهستن . دانشگاه اصفهان قبول شده بود .

 

 مادر بزرگش اصفهان زندگی میکرد. خلاصه دو هفته بعد

 

 تو دانشگاه دیدمش . رفتم جلو . سلام . نمیدونستم شما هم تو

 

دانشگاه ما هستید. چه رشته ای میخونید؟معماری ....

 

 بعضی روزا توراه با هم هم مسیر میشدیم . .....

 

بعد دو ماه که حسابی دلم را گیر انداخت و حسابی

 

با هم اونس گرفته بودیم یه روز قرار بود که با هاش

 

 برم خرید. اما نمیدونم چی شد . چی شد.

 

 حسابی شوق داشتم که کلاسم تموم بشه تا بریم.

 

رفتم دم در.  دم درلعنتیه دانشگاه . دیدم اونطرف خیابون شلوغه .

 

خیلی شلوغ . یه دفه دلم ریخت. اون هر روز این موقع این جا بود .

 

هواس خودم را پرت کردم . دلم نمیخواست حتی فکرش را بکنم.

 

پنج شیش دقیقه گذشت . داشتم دیوونه میشدم .

 

رفتم تو دانشگاه دم در کلاسشون هیچ کسی اونجا نبود.

 

از سالن اومدم بیرون و دویدم طرف در. قلبم مثل ماهی که از

 

آب بیرون بیفته داشت میزد. رفتم جلو . با ترس و لرز پرسیدم 

 

ببخشید اقا چی شده؟؟ نمیدونم . میگن زده به یه دختره.

 

رفتم جلو . یه پارچه روش بود . داشتم دیوونه میشدم.

 

 به خودم گفتم . گفتم نه .حتماً کار داشته که نیومده.

 

رفتم دم در . یه ربع گذشت دیگه چیزی به مرگم نمونده بود.

 

دوباره رفتم بین مردم . دو سه دقیقه بعد امبولانس اومد.

 

بلندش کردن . گذاشتنش تو امبولانس. از وسط دختر ها یکی

 

دیگه را هم اوردن . اره دوستش بود .مینا.

 

از حال رفته بود . دیگه قبول کرده بودم که خودشه . امبولابس رفت.

 

یه ماشین گرفتم رفتم دنبال امبولانس. دو ساعتی منتظر

 

بودم . گفتن به هوش اومده میتونی ببینیش .

 

 رفتم پیشش . تا من را دید زد زیر گریه . وااای .

 

 وقتی گریه کرد انگار دوباره دنیا روی سرم خراب شد . گفت . اره .

 

گفت که خودش بوده .نرگس من بوده . نرگس من که

 

رفته بود از گل فروشی اون طرف خیابون برام گل بخره .

 

حالا یک سال از اون ماجرا میگذره و من هر روزدم در

 

 دانشگاه منتظر اون

 

هستم.... 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 2:43 توسط صامت(رهی) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من یک بوته گل سرخ بر بالای تپه نیستم.
بوته خاری هستم در ته دره .
ولی همیشه سعی میکنم بهترین خار دنیا باشم.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

آذر 1386
آبان 1386



عاشقانی دیگر

پرستوی مهاجر عزیز
نقاشی
هر كجا هستم باشم
اونی که همه وجودمه
کوچه پشتی
صامت
فرشته ای عشق (angel love)
حرفهای دل
و بعد رفتنت باران چه معصومانه بارید
دختر ابی پوش
eshgh.ashegh.mashogh
عاشق تنها
دخترانه
دختر خطرناک
ترانه
قــــــلم دونی من ...........
سنتور
سایت رسمی استاد پرویز مشکاتیان
d0khtaran-e-M0J
عشق فرجام یافته
چشمهای خیس
به سوی رویان
یکی بود یکی نبود
خیالگونه
شعر گونه ها
با زورق خاطراتم به دریای فردا میرانم
عشق؟؟!!! ؛ شاید همه چیز ....
مرجانه
لحظه های ما
رویای باد ...
به یاد رفتگان
بانوی بی نشان
در به در کوچه تنهاییم
حرفهای یک عدد الهه ناز
بهار ميرود خزان مي رقصد تو چرا ...؟؟؟
سیگاری
سبکی تحمل ناپذیر هستی
شعرگونه ها
بلور صخره
خاطره
NiLoOFArANeH
قاصد دوستی
عشقولی


    تعداد بازديدها: