|
سلام : امیدوارم که خوب باشید. این شعر از استاد بزرگ "رهی" معیری خواهش میکنم بخونید وازش لذت ببرید پاس دوستی: بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی دشمنی ها کرد بامن در لباس دوستی کوه پا بر جا گمان میکردمش دردا که بود از حبابی سست بنیانتر اساس دوستی بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند کور بادا دیده حق ناشناس دوستی دشمن خویشی "رهی" که از دوستداران دو روی دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 1:0 توسط صامت(رهی) |
(هر وقت به یه شاخه نیلوفر آبی نگاه میکنم یاد تو میوفتم عزیزم میدونی هنوزم خراب اون شبام( خیلی دوست داشتم که دستای تو همیشه مال من باشه اما بدون تو شبا فقط میکردم دائما ناله می خوام بشینمو گریه کنم ولیکن فایده نداره چون اینو می دونم که با تو بودن یه رویای محاله من مردم این روزا یجورایی تو اون دنیام وقتی عصبی میشم وای میستم تورو شما تا آخرین باری که دیدمت دم دانشگاه ورقه کتابا خیس بود اون اشکه چشام بودش چون می دونستم زندگی بی تو هر دقه کابوسه تو چیزی واسم نذاشتی جز یه دست خط مرده تو کارم هم نمی تونم کنم یه حرکت خوشگل این یه بار هم فقط با اشک های خیسم خوندم ازت اوووو این روزا مسیره ، زندگیم مثل ذوزنقست انگار خدا واسه تو جبرییلو رو زمین فرستاده که مامور این باشه بگه بیام به استقبالت میام اونهارو می کشم که چشم هاتو می دزدن زندگی هم شده عین فیلم های چارلی چاپلین نمی خواستم کسی بفهمه خانومی قاطی ما نیست خواستی عکست رو دیوار اتاق نقاشی کردم حتی صد ها روز دیگه تو با دوتا دیگه بودی بهم دروغ می گفتی که دل من آروم بگیره؟ می گفت می خوای با دروغات تو یه زندان رو بسازی خیلی دوست داشتم که دستای تو همیشه مال من باشه اما بدون تو شبا فقط میکردم دائما ناله می خوام بشینمو گریه کنم ولیکن فایده نداره چون اینو می دونم که با تو بودن یه رویای محاله ********** ( عکس از وبلاگ پرستوی مهاجر ) + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 0:22 توسط صامت(رهی) |
زندگی ما یا شاید دیوونه ها مثل یه خاطرست یا مردن آرزوها تو تمام این شبا اینو گفتم به خدا که بیا کمکم کن ولی رسیدم به وداع تمام ثانیه ها باز منو کرده صدا ولی میمونم تنها من بی منت خدا بازم تو قلب سردم قبر کینه رو کندم باز تا اینجا اومدم رسیدم به تب بدن ولی قیدشو زدم ایستادم جلوی نور هنوزم که هنوزه چشم خستم نشده کور تو میگی پل عبور ازش شدیم خیلی دور من میگم بازی ترس هست فقط تردید محس چون که دست روی دست هست توی این دنیای پست من میگم عطر مادیات شما ها رو هم کرده مست خیلی ترسناک تر از چیزی که فکر کنی مسیر تو میشه عوض قرض از قصد نفس پس بگیر تو درس از زندان و لرز چون میشی مهمان ترس بعد میشی خارج از مرز کسی نمیگیره درس تازه میکننت پرت منم واسه همین تصمیم گرفتم که بشم عوض من میخوام با چنگ و دست بازی رو کنم عوض تقدیرم هر چی که هست نمیرسه به بن بست من میخوام با چنگ و دست بازی رو کنم عوض تقدیرم هر چی که هست نمیرسه به بن بست تو تولد نگاه تو اطاقی بی صدا با چشمای خیسم دستم رفته به سمت خدا گرمایی حس میکنم و بلند میشم از سر جام بعد توی تاریکی من میبینم یه نور زیبا انگار که خدا صدام میکنه به سمتم بیا بعد بی اراده چشام باز شد همه جا بود سیاه فهمیدم دوباره تو خواب خودم دیدم رویا پر از گرد و غبار جاده ی زندگی ما تلخی فاصله ها دیدن برگای زرد تحریک ثانیه ها تکرار حرفای سرد وجودم میگیره درد روحم رو میکنه ترد از بالا میکنه پرت بعد ازم میسازه مرد من چرا اینجا اسیر موندم تو اقفای هدف مثل مرواریدی افتادم تو چنگای صدف توی راه تاریکی وقتم رو میکنم تلف که میخوام خدا واسم قضاوت کنه بی طرف دیگه نمیخوام باشم شریک حرفای تلخ چون که میبازم بازم توی فرداهای سرد من میخوام تو تنهایی دیگه بی خیال باشم که صبح بی خیال همه از رخت خوابم پاشم من میخوام با چنگ و دست بازی رو کنم عوض تقدیرم هر چی که هست نمیرسه به بن بست من میخوام با چنگ و دست بازی رو کنم عوض تقدیرم هر چی که هست نمیرسه به بن بست + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 1:57 توسط صامت(رهی) |
وفای شمع مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم گل به دامن می فشاند اشک خونینم هنوز خصم را از ساده لوحی دوست پندارم "رهی" طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 13:0 توسط صامت(رهی) |
شعری زیبا از استاد بزرگ رهی معیری: کوی میفروش: مانظر از خرقه پوشان بسته ایم دل به مهر باده نوشان بسته ایم جان به کوی می فروشان داده ایم در به روی خود فروشان بسته ایم بحر طوفان زا دل پرجوش ماست دیده از دریای جوشان بسته ایم اشک غم در دل فرو ریزیم ما راه بر سیل خروشان بسته ایم بر نخیزد ناله ای از ما "رهی" عهد الفت با خموشان بسته ایم + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 19:32 توسط صامت(رهی) |
سلام: با عرض پوزش به دلیل تاخیر زیاد در آپ کردن وب .
انشاالله به زودی با دست پر می ایم.
با ارزوی توفیق روز افزون . خدانگهدارررررررررر + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 20:17 توسط صامت(رهی) |
|
| ||||||